اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو

 


آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 خرداد ماه سال 1386
Forgotten ، ...! ، رز سفید

سلام...

مرسی از نظرات ارزشمند تک تک شما عزیزان...

خیلی مختصر میگم که تصمیم دارم از این به بعد پست هام رو به چند قسمت تقسیم کنم تا هر قسمت مخاطب خاص خودش رو داشته باشه...
در نتیجه شما مجبور نیستین هر چند قسمت رو بخونین.. فقط قسمتی که باهاش راحت تر ارتباط برقرار میکنین...
این چند قسمت فعلآ شامل پست شخصیم ، شعرهام و یه پست احساسی میشه... ممکنه بعدآ بهش پست های خبری و علمی هم اضافه کنم تا ( همه چیز دربارهء همه چیز ) هویت خودش رو اینجا پیدا کنه و معنی بگیره..!!

پس از همین جا شروع میکنم... بسم الله :

( واسهء اینکه راحت تر باشین خودم یه سری پیشنهاد بهتون میکنم : )

سالواتوره ، تینی تالکر ، مهشید : پست اول

مریم ، دلفین : پست دوم

یاسمین ، تنها ، امیر ، گیسو : پست سوم

توت کوچولو که دخترمه هر کدوم عشقش کشید..!

آزاده و someone : در صورت امکان هر سه پست..!!

---------------------------------------------------------

پست اول : ( Forgotten )

شب زیباست.

منتظر شبم...

شبی که مثل تموم شبها پناه من می‌شه............شبی که منو به بالاترین نقطهء‌ توهم خودم میبره...شبی که منو به دنیایی از فراموشی‌ها و لذت‌ها میبره...خوشی‌های کاذب...منو به آغوش می‌کشن...تاریکی از من استقبال می‌کنه...و با یه بوسه به عمق چشم و قلبم فرو میره...ریشهء تاریکی توی رگهای سیاهم رشد می‌کنه...صورتم پر می‌شه از ترک‌های سرخ....کاسهء چشمم با مردمکش یه رنگ میشه...سیاه...! نبضم از کار میفته و یک لبخند ابدی روی لب‌هام نقش می‌بنده...موهامو به دست باد ولگرد شبونه میسپارم تا باهاشون بازی کنه....سرمو می‌گیرم بالا و دستامو باز می‌کنم..شب منو مصلوب خودش می‌کنه...و من به پرواز درمیام...........

از کنار جاده‌های تاریک می‌گذرم...نور کمرنگ پمپ بنزین با صدای چند سگ شبگرد کم و زیاد می‌شه...صخره های کوه‌های اطراف بوی مرگ میدن..بی شک اون فرشته ازینجا عبور کرده...باد میون درختها می‌پیچه و انگشت پاهای من ، برگهای نوک درخت‌ها رو لمس میکنن...سرمای کشنده‌ای توی رگم فرو میره و من با تمام وجود با اون عشق‌بازی می‌کنم...تا اوج لذت میرم...اجازه میدم به تمام بدنم رسوخ کنه...احساس می‌کنم دارم باهاش یه سکس سرد رو تجربه می‌کنم...هر دو پر شدیم از شهوت شب... ده های خاموش..خونه‌های کاه‌گلی با پنجره‌های شکسته...به ده دور افتاده‌ای پا میذاریم..بنظر میاد اینجا آدم زنده‌ای وجود نداره...بوی مرگ بیشتر و بیشتر می‌شه... و من بیشتر مطمئن می‌شم اون فرشته ازینجا گذشته...به خونهء کاهگلی نسبتآ کوچیکی می‌رسیم که درش با قفل و زنجیر زنگ زده‌ای بسته شده..شیشهء پنجره‌های خاک‌ نشستش شکستن..تاریکی از پنجره وارد می‌شه...منم باهاش میرم..بوی لذت بخش چند جنازه که چند روزه اینجان...دختر جوونی که با پیکر عریانش به ستون شکسته‌ای بسته شده..موهای تاریکش ریختن روی یک طرف صورتش...چشماش هنوز بازن و خاموش..نگاه دیوونه‌وارش که بنظر هنوز آثار وحشتناک زندگی توشون پیدا می‌شه به گوشه‌ای از اتاق خیره مونده...گوشهء تاریک‌تری که پسری با چند کارد تیز به دیوار ترک‌خورده‌ای دوخته شده...هر دو دستش دو دور ، دوره هم پیچ خوردن و دو طرف لبش شکاف عمیقی برداشته..اما چشماش از درد دیگه‌ای رنج میبرن...یک چشمش کاملآ بستس و چشم دیگش به دختر لختی که به ستون بسته شده نگاه میکنه...شاید عذاب سختی رو تحمل کرده ، وقتی که می‌شکست از تجاوز کثیفی که به عشقش می‌شده......تاریکی به عمق چشمهاشون فرو می‌ره و هر دو به آرامش ابدی می‌رسن......اتاق مجاور ، یه میز و یه صندلی...و دختر دیگه‌ای که روی صندلی نشسته و سرش رو گذاشته روی میز...بطرفش می‌رم..موهایی که روی صورتش ریخته با دستم میزنم کنار..حفرهء تو خالیه چشمش زیباست...آروم از میز بلندش می‌کنم و به صندلی تکیه‌ش میدم..صورتش باد کرده و رنگش به آبی می‌زنه...خون لخته شده و سیاه چشمش روی صورت آبیش نقش بسته...پیراهن خونیش رو میدم کنار...یه میلهء زنگ زده درست بین سینه‌هاش جا گرفته و خون مشکی اطرافشو پوشونده...عطر مرگ و شهوت فضا رو پر کرده...لحظه‌ای با تاریکی یکی می‌شم و به عمق حفرهء خالیه چشمش فرو می‌رم...از آسمون سیاه میگذرم..صدای فریاد و جیغ و استمداد..صدای مشت و تیغ و خنده...صدای سگهای ولگرد...صدای فرشته‌ای که به آرومی قدم برمیداره..صدای کشیده شدن داس سنگینش روی زمین...صدای شهوت...صدای مرگ...صدای شب...صدای شب...صدای شب....................................................................همه چیز رو به فراموشی میسپاره...و با تاریکیه زیبای خودش ، تمامیه فراموش شده ها رو به آرامش ابدی می‌رسونه

 

---------------------------------------------------------

پست دوم :

این شعر رو حدود دو ماه پیش گفتم.. شاید بخاطر موضوعش به مزاج بعضی ها سازگار نباشه... من سعی کردم توی این شعر شیطان رو از یک دید دیگه نگاه کنم... دیدی متفاوت با اونچه تا به حال ازش شنیدیم و دیدیم..!  داستان ، همون داستان سجده نکردن شیطان به پای آدم و در نتیجه طرد شدنش از جانب خداونده ...اما هنوز براش اسمی انخاب نکردم...

خیلی خوشحال میشم اگه هر کدوم از شما یک اسم به سلیقهء خودتون براش انتخاب کنین... در آخر هر اسمی که بیشتر حس کنم بهش نزدیکه و به دلم بشینه انتخاب میکنم... اگه میخواین سلیقم بیاد دستتون فقط میکم من دنبال اسم خاص و تک میگردم... مطمئنم که شما میتونین کنمکم کنین.. توی پست قبل این موضوع به خوبی بهم ثابت شد... ممنونم از همگی.. از ته دل...

....!

رونده شده از در باغ پردیس  ...  تویی که جات پیش فرشته ها نیس

تنهاترین موجود روی زمین  ...  فرشته ی سرخ همیشه غمگین

قربونیه دست یه آدم شدی  ...  بخاطرش پیش خدا کم شدی

غرورتو براش زمین نذاشتی  ...  مسافر دیار ماتم شدی

با اینکه میدونم چقدر اون دل تو بزرگه ... نذاشتی سر به پای خاک آدمی که گرگه

آدمایی که هیچکدوم هیچ ارزشی ندارن ... حتی سر خداشونم دارن کلاه میذارن

همون خدایی که تو رو واسه اونا ولت کرد ... جای خوشی ، غصه و غم رو مهمون دلت کرد

رونده شدی با غصه هات از دره باغ پردیس ... اسمتو خط زدش خدا ، به جاش بهت گفت ( ابلیس )

شاید خدا نمیدونست که آدمای خاکیش ... همون بهشتش هم یه روزی میکشن به آتیش

اما تو این رو فهمیدی که آدما حقیرن ... تمومشون توی گناه و معصیت اسیرن

خدا نفهمید تو دلت وقتیکه بیرونت کرد ... شعله ی سرخ غصه رو بلای اون جونت کرد

چه تهمتا که پای تو وقتیکه رفتی بستن ... تموم اون فرشته هام قلب تو رو شکستن

برای آدما ازت یه غول گنده ساختن ... آدما هم پشت سرت هزار تا قصه بافتن

این روزا هر آدمی ، هر جایی که کم میاره ... بدیهاشو پیش خدا به اسم تو میذاره

عدالت خدا میگه شیطون باید بسوزه ... راستی یعنی خدا تا این اندازه کینه توزه..؟!

خدا میگه که آدمش اسیر نیرنگ میشه ... ( اما نمیدونه دل تو هم براش تنگ میشه )

میگن جای فرشته ها همیشه تو بهشته ... به جز فرشته ای که قلبش از سیاهی زشته

فرشته ای که پای آدم غرورش رو نشکست ... واسه همین ، خدا دره بهشت رو روی اون بست ...

 

---------------------------------------------------------

پست سوم : رز سفید

 

بازم یه باید دیگه که نتونستم ازش فرار کنم....

خیابون..گرما...شهر..شلوغی....آدما..غریبه ها...آشناها...و آشنایی ها.....

یه لبخند..حالا سعی می‌کنه خودشو نبازه...پنهونش می‌کنه....!‌ چیو..؟!‌ غمشو..؟!‌ اشکشو..؟! فکرشو..؟!‌ نگاهشو..؟! دستشو..؟! قلبشو..؟! نفرتشو..؟!‌ هه...!! نه.............. رز سفیدشو..!!

یه جای خلوت..یه گوشه دنج..جون دادن به قدیم و جدید با دیدن چندتا عکس...!!‌ شلوغی دوباره..ازدحام..انبوهی...باید فرار کرد..اما اون پا به پام می‌دوه..باید حتمآ تسلیم بشم..چون اگه نشم...اون فرار می‌کنه..!! بالاخره تسلیم می‌شم..حالا نوبت اونه...اما اون تسلیم نمی‌شه..بدون اینکه حتی برگرده و نگاهم کنه پا می‌ذاره به فرار...مثل همون دنبال بازی بچگیا..اما اینم یه بازیه دیگه‌ست..؟! حالا من باید اونو ( سوک سوک ) کنم..!!‌ درا باز می‌شن..و تاریکی از ما استقبال می‌کنه..

گاهی یه لبخند..که تبدیل به خنده می‌شه..اما دستاش..تبدیل به هیچی نمی‌شن..یه احساس ..یا حداقل یه فشار کوچیک...نتونستم......................!! حتی با اینکه دستش توی دستمه ازم فرار کرده..نمی‌خوام فکر کنم به چیزایی که به سرعتش کمک می‌کنن..خسته می‌شه..و با خسته شدنش ، سرعتش رو زیادتر می‌کنه...طوری که به گرد پاهاشم نمی‌رسم...

بذار این شونهء تنها..تکیهء خستگی باشه..

بذار این خسته بیفته...تا شاید دوباره پاشه.....

شونه‌م و پس می‌زنه و با اینکار چند تا مسائل پیچیده برام حل می‌شن و جاشونو به مسئله‌های پیچیده‌تری می‌دن...!! دوباره روشنایی..............ااااااااااااااااااه....( خاموش کن اون سگ مذهبو..!! )

بیرون هوا داره کم کم رو به تاریکی می‌ره..این می‌تونه نشونهء خوبی باشه..آدما توی هم می‌لولن..مثل کرم.....عینهو کرم...اینجا داره شبیه یه بشقاب ماکارونی می‌شه...! شایدم یه قابلمه..!! مثل یه چنگال می‌رم تو جمعیت..می‌خوام یه چیزی بهش بگم..حرفشو می‌زنه..توضیح بیشتر نمی‌خوام..چون بازم فرار می‌کنه...اما مگه فرقیم داره..؟! در هر صورت اون یه فراریه...

حالا لحظهء‌ رومانتیک فیلم می‌رسه..خداحافظی...!!‌ یادگاری....۲تا شاخه رز سفید از تو کیفش میاره بیرون..بیچاره‌ها...!! رزهایی که به نیت من چیده شده بودن ولی به من تعلق نداشتن..حالا یه دروغ...بعدشم یه تظاهر...می‌خواد در بره..جلوی راهشو می‌گیرمو می‌گم : حرف آخر..؟!‌ یه کم من و من می‌کنه و می‌گه : حرف آخر......؟! ستار خان..!! بعدشم خداحافظ و یه دست رسمی و سوار ماشین می‌شه و می‌ره..!!!

برمی‌گردم..حتی رفتنشو ندیدم...حالا من و موندم و ۲تا شاخه رز سفید توی دستم...توی پیاده رو قدم برمی‌دارم..محکم...محکم‌تر از قبلنا....دلم کتک می‌خواد...تنم می‌خواره...زل می‌زنم تو چشم اونایی که از روبرو میان..تا آخرین لحظه..دوست دارم یکیشون بهم گیر بده..اما همشون عین سیب‌زمینی می‌مونن..!!‌ منم مثل یه انار کال به راهم ادامه می‌دم..ترش و سفید.........

حالا باید چی‌ کار کنم..؟!‌ کاری که همیشه می‌کنم...سوار ماشین شو و برو گورتو گم کن....توی ماشین از شیشه به خیابونا نگاه کن..به شهرت..به آدماش..به حیووناش...به تابلوهاش..به کاسباش..به مغازه‌هاش..به زیر زمیناش...........چراغ‌های خیابون که از یک ساعت پیش روشن شدن...یک ساعت پیش من کجا بودم..؟! با کی‌ بودم..؟! این چیه تو دستم.............؟! عرقی که از پشت موهام می‌شینه روی گردنم..قلقلکم می‌ده...یه احساس مزخرف...چه حس خوبی...من دارم فرار می‌کنم..؟!!

از ماشین پیاده می‌شم..هنوز دلم کتک می‌خواد....دوست دارم یکی یه حال حسابی بهم بده...تا بفهمم هنوز زنده‌‌م و باید بازم فرار کنم...!! آخه گاهی یادم می‌ره چرا دارم می‌دوم...! یه پیاده روی تنگ و باریک...یکی داره از جلو میاد..یه تنه..از عمد بود..؟!‌نمی‌دونم..اما همون چیزی بود که می‌خواستم.........یقه‌هامون با دست اونیکی لمس می‌شن و یه کله..یه مشت...یه مشت دیگه..فحش خار مادر...حالا باید بهت بگن مگه تو لاتی..؟! گردنت کلفته..؟! پشتت گرمه..؟!‌ سگ هار گرفتت..؟! د آخه تو چه مرگته..؟!‌ می‌خوره زمین..ازون ور صدای سوت میاد..چند نفر دارن می‌دون طرف من...آروم شاخه‌های گل رو از زمین بر‌میدارم...یه نگاه به اطرافم می‌کنم و ....با تمام سرعت می‌دوم..خودمم نمی‌دونم کجا می‌رم..مهم مقصد نیست..مهم رفتنه....

یه کوچه..یه خیابون..یه خیابون دیگه..یه کوچه..یه کوچهء دیگه..( بن بست )..! برمی‌گردم..یه خیابون دیگه..یکی دیگه..یکی دیگه.....یه پارک....! از روی جوب می‌پرم... آروم قدم برمی‌دارم..می‌شینم روی نیمکت وسط پارک..پشت نیمکت یه چراغه که نورش دقیقآ روی منه...با چشم بسته به نورش زل می‌زنم..سرمو آروم میارم پایین...خیره می‌شم به رزای سفید..چند قطرهء‌سرخ می‌ریزه روشون..مهم نیست از کجام داره خون میاد...مهم نیست الان چه قیافه‌ای پیدا کردم...مهم نیست که لباسم خونی شده.........مهم اینه که من فرار کردم..............

می‌رسم خونه...کتلت سوختهء پدر منتظره.....ازین چطوری می‌شه فرار کرد..؟!! رزها رو میذارم روی میزم..درو کلید می‌کنم..لامپ اضافی خاموش..! تکیه به صندلی....چشما بسته...خستگی....دلم نمی‌خواد ازین‌یکی فرار کنم...کاملآ خودمو در اختیارش می‌ذارم و اجازه می‌دم منو بگیره...!! یه شعر میاد توی ذهنم و با خودم زمزمه‌ش می‌کنم...:

یکی مثل خود تو ، توی جاده های تنها می مونه..

اونی که حسرت مرگ‌ و توی لحظه های عمرش می دونه...

وقتیکه ترانه های آخر قصه رسیدن...خبرم کن تا بخونم ، دل بدم به دست مردن.......

حالا دیگه وقت خوابه...شاید معجزه‌ای شد...( شب بخیر )..!

 

 ---------------------------------------------------------

پ ن : یادتون باشه این سه پست برای سه سلیقه انتخاب شده... بعدآ نگین ما نمیتونیم همش رو بخونیم... همش مال شما نیس... هر کدوم رو که دوست داشتین انتخاب کنین و بخونین..

یادتون باشه که برای اون شعر یه اسم قشنگ انتخاب کنین... من بی صبرانه منتظر نظر شما دربارهء اسم اون شعر هستم..

بخاطر زیاد بودن پست و سریع لود شدن صفحه ، هر بار فقط یک پست نمایش داده میشه ، اما چون من جواب شما رو توی پست قبلی میدم ، در صورت علاقه میتونین از این پایین که آرشیو روزه برید توی پست قبلی و جوابتون رو بخونین.. مثل همین حالا که جوابتون رو دادم..!

در آخر باز هم از یکایک شما بخاطر این همراهیه زیبا صمیمانه تشکر میکنم..به امید دوستی های پایدار...

دوستدار شما :  آتوس

 



تعداد بازدیدکنندگان : 18126


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها