اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو

 


دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 6 تیر ماه سال 1386
زتای سیاه ، تنهاتر از من ..

زتای سیاه ...

 

برام فرقی نمیکنه ۵ تا بیشتر نمونده...چون تازه همین دیروز ۵ تا خوردم و هنوز میتونم تا حدی خودم رو پشت نقاب پنهون کنم...

 هر پنج تا رو با هم میذارم روی زبونم و یه نصفه لیوان آب پر میکنم توی دهنم و قرص ها رو  سر میدم توی حلقم...

چشمامو میبندم و همونطوری با دستم دنبال سیگار و کبریت میگردم... بسته رو پیدا میکنم و یکی از توش در میارم و میذارم گوشهء لبم ... یه کبریت از توی قوطیش درمیارم و آتیش میزنم.......

 

چشمامو باز میکنم....

اولین چیزی که نظرم رو میگیره شبه... با وجود مه غلیظی که اطرافمه بوی شب رو احساس میکنم... و بوی مرگ رو ...

بدون اینکه بدونم جلوی پام چیه قدم برمیدارم... تنها چیزی که میبینم مه غلیظیه که مثل یه روح سرگردان دور من شنا میکنه و انگار میخواد با یه هشدار من رو به سمت جلو راهنمایی کنه... کمی جلوتر...نمیدونم... شایدم خیلی بیشتر... یه نور از میون مه میاد و بدون صدا از کنار من رد میشه.. میتونم به خوبی سه مردی رو که با ماشین از کنارم میگذرن ببینم... فقط تا وقتی که کنارمن... به فاصلهء یک متر که ازم دور میشن تو دل مه غرق میشن و من بعد از چند دقیقه که بهشون خیره موندم ، برمیگردم و به راهم ادامه میدم....

کم کم حجم خاصی برام زنده میشه... یه خونهء نسبتآ متروک... آروم به درش نزدیک میشم... با یه قفل بزرگ بسته شده... با دستم قفل رو لمس میکنم... سرده... به بالا نگاه میکنم.. هیچ پنجره ای در کار نیست... این خونه برای چی ساخته شده..؟! چرا بدون پنجره..........

سرمو میارم پایین... به در خیره میشم و ازش میگذرم...

اون تو خیلی ساکت و تاریکه... چشمام رو میبندم تا بتونم بهتر ببینم..........

هیچی............. فقط یه اتاق خالی....

میرم جلو... یه کیف با چند تا برگه افتاده رو زمین... درست جلوی پاهام... آروم خم میشم و یکی از برگه ها رو برمیدارم... به نظر میاد یه جزوه باشه... یه جزوه که با عجله نوشته شده...به برگه های دیگه نگاه میکنم... یه ورقهء قرمز نظرمو میگیره... یه کم مچاله شده :

" سمیرا ...

میخواستم ازت بخاطر همه چیز معذرت خواهی کنم... البته امیدوار نیستم که منو ببخشی...

فقط میخوام بدونی که بعد از رفتن تو دیگه هیچ چیز برام مهم نیست... من همیشه خوشبختیه تو رو خواستم...

بدم میاد... از خودم بدم میاد... زندگی برام بی فایده شده...

ازت میخوام آخرین خواهش منو رد نکنی... میدونم که قبلآ گفتی دیگه حرفی با هم نداریم. اما بخاطر اون چهار سالی که با هم بودیم ازت خواهش میکنم... خواهش میکنم... میخوام حرفای آخر منو بشنوی... چون فقط میتونم به تو بگمشون...

بهت قول میدم... دیگه هیچوقت منو اینجا نمیبینی...

بعد ازینکه حرفام رو شنیدی خیال دارم یه کاری بکنم... یه کاری که راحت بشم...

بعدش دیگه مزاحمت نمیشم...

 و قرار بعدیمون میشه اون دنیا... "

 

جملهء آخر پر رنگ تر از بقیه نوشه شده... ورقه رو میندازم زمین و به طرف ته اتاق میرم... یه شکاف .... واردش میشم..........

 

تموم صورتش جای مشت و سیلیه ... زیر چشمش به طرز عجیبی باد کرده و موهاش مثل خودش روی زمین پهن شدن... کاملآ برهنه س ... از کنار لبهاش ، باریکه ای از خون بیرون زده و لخته شده...

پهلوهاش کبود شدن و درست بین سینه هاش یه جای کفش نقش انداخته... اطرافش رو خون گرفته... خم میشم و آروم برش میگردونم... یه شکاف عمیق با خونی که هنوزم ازش جاریه.... لمسش میکنم....... گرمه... و این تفاوت این جسم با اون قفل آهنیه.....!

آروم برش میگردونم و دستهاش رو میذارم روی سینش و پاهاش رو جفت میکنم... خون سرخش ، با خاک کف زمین یکی شدن و یه جور گل سرخ بوجود آوردن...

از زمین بلند میشم و دنبال یه چیز خاص میگردم... شاید یه چاقو... اما هیچی نیست....

وقتی فقط یه مانتوی خاکی پیدا میکنم بیشتر تعجب میکنم... یعنی زیر این مانتو هیچ لباسی نبوده..؟! یا اینکه .....

نگاهم رو سر میدم به صورت اون دختر ... با اینکه چهرش از کبودی و خون ترسناک بنظر میرسه ، اما مشخصه دختر قشنگی بوده ...

اون راست میگفت... :   "  و قرار بعدیمون میشه اون دنیا... "

این عذاب تا کی میخواد ادامه داشته باشه...؟؟؟!!!  تا وقتی نتونم به " اتا " برسم ... فقط میتونم یه شاهد باشم... فقط ......فقـــط ..... فـــقـــــط .............

 

با سوزش انگشتم چشمامو باز میکنم .......

سیگار گوشهء لبمه ...و کبریت تا تهش سوخته و آخرین نای شعلش رو به سر انگشتم میبخشه.....

آروم از گوشهء لبم فوتش میکنم و یه کبریت دیگه روشن میکنم.......

 

چشمامو میبندم .............................

  

 -----------------------------------------------------------------------

 

تنهاتر از من ...

 

اشکای شور و خستهء چشم من  ...  هیچکی یه لحظه گوش ندادش به من

هیچکسی لحظه هاشو با من نخواست  ...  اشکای من ، تنهاتر از من کجاست..؟!

غرور من زیر پاها له شده  ...  هر کی با من جنگیده ، فاتح شده

اونکه تموم هستیشو باخت منم ...  زخم هزار تا خنجره رو تنم

مبارز همیشه مغلوب جنگ  ...  سیاهیه سکوت نت ، توو آهنگ

مترسک مزرعهء خشک و پیر  ...  پرندهء زرد همیشه اسیر

اشکای شور و خیس همراه من  ...  دوستای من ، رفیقای راه من

توو زندگیم به جز شما چی دارم  ...  تا با منین ، فقط می خوام ببارم

مرواریدای چشمای کور من  ...  شکسته های چشم مغرور من

با همهء غرورتون ببارین  ...  درد دلم رو به زبون بیارین

بلکه یه کم قلب من آروم بشه  ...  بخوام بگم غرور دارم ، روم بشه ..

گریه خودش غرور محکم می خواد  ...  آدم ، برای گریه هاش غم میخواد

هر کسی با غصه عجین نمی شه  ...  توو تنهایی گوشه نشین نمیشه

به لطف غصه ببینین چه پیرم  ...  همین روزا تموم میشم ، می میرم

اگرچه پیری پره درد و رنجه  ...  اما رها میشم ازین شکنجه

برای من ، مرگ مثل آزادیه  ...  مردن برام بزرگترین شادیه

از غصه هام یه موقع دلخور نشین  ...  از نفرت و کینه یه وقت پر نشین

اشکای من که از دلم می نالین  ...  شمایی که شورین و دل زلالین

توو دلتون نباشه کینه توزی  ...  درد منم تموم میشه ، یه روزی ...

قطره های چشمای غمگین من  ...  قربونی های عشق ننگین من

گونه های خشک منو تر کنین  ...  چشمای پر غصمو باور کنین

اشکایی که سنگ صبور منین  ...  بغضی که مونده توو گلوم بشکنین

می خوام ببارم ، منو یاری کنین  ...  چشمای خشکم رو بهاری کنین

 

.....................................

 

مثل همیشه گریه هام بی صداست  ...  اشکای من ، تنهاتر از من کجاست ...؟!

تنهاتر از من کجاســـت......

 

 

-------------------------------------------------------------------------

 

پ ن : ...................

این روزا خیلی با خودم درگیری دارم .... اما به همه فکر می کنم ... به همه ...به همــه...



تعداد بازدیدکنندگان : 18124


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها