اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو

 


دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386
فراموش کن هر آنچه قدرت در توست. ساده باش همچون منه همیشه فراری..

یکی یکی قرصا رو از توو بسته در میارم ... ده تاشو دسته می کنم ، توو دهنم میذارم

آب واسه ده تا قرص ، یه نصفه لیوانم کافیه ... زندگی هیچه به خدا ، فقط یه الافیه

یه نخ سیگار ، میذارمش بین لبای بستم ... کبریت و آتیش می کنم ، وای خدا خیلی خستم

چشام دارن بسته میشن رو غصه های سردم ... این هپروت رو دوست دارم ، کاشکی بازم می خوردم

حس می کنم روحم داره از بدنم در میاد ... مثل همیشه تکیمو میدم به بازوی باد

سبک می شم ، باز زمین و جا میذارم زیر پام ... سیاه میشه دور و برم ، اینجا کجاست .. من کجام..؟!

یه کم چشام رو میمالم ، بلکه چیزی ببینم ... نفس به زور بالا میاد انگاری از توو سینم

یه نور کم ازون طرف چشم منو می گیره ... مرددم برم که پام خودش میذاره میره..!

زمزمه های مبهمی توی فضا پیچیده ... این صداهای گنگ بهم حس عجیبی میده

نعش یه سگ که مرده توو ابهت بزرگش ... طواف خرمگس هایی که پر میدن به دورش

دیوارای ترک دار ، نوشته های مبهم ... عطر کثیف نعش سگ ، تعفن و بوی نم

تارای عنکبوت توی سه کنج هر اتاقه ... انگاری توو کل فضا بساط غصه داغه

یه لولهء زنگ زده ای که آب ازش می چکه ... دلم داره با وحشتش توو سینه می ترکه

صدای خرناس اونا تو ذهن من پیچیده ... اونا کین.. اینجا کجاست.. کسی اونا رو دیده..؟!

ستون های بلند و مرمره کنار پله ... یک شب طولانی مثل شب دراز چله

مرگ منو تو این فضا کسی توو خواابش دیده ... حس می کنم که وقت مردنم دیگه رسیده

سحر، بگو گروه تو باید قوی بمونن ... گروهی که دنبال راز مبهم اون خونن

خونه ای که تموم ما رو به خودش می کشه ... سحر ، بگو به ما دیگه همین حالا وقتشه

مثل خوره ، عذاب وجدان افتاده به جونم ... نازنینم ، تقصیر من بوده ، خودم می دونم

بگو منو می بخشی و فهمیدی که این نقاب ... فقط بهونه ای بوده برای رفتن به خواب

خوابی که دیر یا زود تموممون توو اون غرق می شیم ... واسه رسیدن به هدف ، راضی به مرگم میشیم

چه روزای سختی رو ماها پشت سر گذاشتیم ... اما چه خوب توو دلامون بذرای عشقو کاشتیم

تنها با عشقه که ماها پیروز می شیم توی جنگ ... پس یادمون باشه یه وقت نشه دلامون از سنگ

نازی جونم مرسی منو کردی جدا از گروه ... آدم به آدم میرسه ، نمیرسه کوه به کوه..!!

حالا دیگه من شیطونم ، شما شدین فرشته ... دفعهء آخرت باشه ، این حرفا خیلی زشته...!!!

توی دلم پر شده از دلهره و استرس ... ای خدا دارم می میرم ، خودت به دادم برس

رگام دارن پاره میشن با شدت از توو جاشون ... انگاری قلبمم می خواد کنده بشه باهاشون

خدا جونم ، خدا جونم ، فدات بشم خدا جون ... برس به داد این دل خسته و درب و داغون

این شب پر دلهره و استرس و تموم کن ... خودت یه فکری واسه ی این شب تار و شوم کن

همش توو فکر اشکای مقدس نازی ام ... حتی به حس نفرتش هم به خودم راضیم

فقط کمک کن و بهش صبر بده تا نبازه ... نازی هنوزم واسه من محرم خوب رازه

کاش می دونست دوسش دارم ، اندازهء یه دنیا ... سحر ، نذار نازنینو دور کنن از پیش ما

دختر دوست داشتنیه من که همه جونمی ... تویی که با قدرت عشقت جاری تو خونمی

هولیه خوب و ناز من ، قشنگ مهربونم... تو بودی که گفتی نرم ، باید اینجا بمونم

از همتون واسه ی این محبتا ممنونم ... اما هنوزم توی راز مبهم اون خونم

خونه ای که قراره من رو پله هاش بمیرم ... وقتی بهش فکر می کنم ، یه حس بد می گیرم

بهتره که به حرف جانشینمون گوش بدیم ... ما نباید به ذلت تلخ شکست تن بدیم

 

پ ن : ( چه شعر مسخره ای از آب دراومد.. اما مهم نیست... می خواستم فقط حرفامو یه جور دیگه گفته باشم.. همین... این شعر یه پیغام بود برای چهار نفر که خودشون می دونن کیان... پس تعجب نکنین اگه چیزی ازش سر در نیاوردین..!! )

 

 



تعداد بازدیدکنندگان : 18133


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها